ای بهترین بهانه برای دلتنگی هایم آیا روز تولد دوستی هایمان را به یاد داری؟ همان روزی که همچون پیچکی به دیوار های کاهگلی قلبم پیچیدی... من تمام لحظه های با تو بودن را به یاد سپرده ام... ریزش قطرات بلوری باران همچو نوایی خوش آهنگ دشت امید را تازه می کند و شب چهره زیبای تو را در دل آسمان خواب میگیرد دل کوچک من به شوق حضور مهتابی ات می تپد و نوید دیدار می دهد تا لحظه ای که زنده هستم و نفس می کشم وجود گرمت را فراموش نخواهم کرد وجودت را پاس می نهم... تو را به خاطر تمام خوبی هایت می ستایم تو شیرین ترین خاطره ای هستی که تا ابد بر صفحه دلم نقش بستی و مهربانترین هدیه خداوند به من چرا که چشمان عاشقت لحظه به لحظه این حقیقت زیبا را ابراز می کند زیباترین گلهای دنیا را در یک دسته مناسبترین واژه های مهربانی را در یک کتاب و قشنگ ترین ماهی های جهان را در یک آکواریوم بزرگ تنها نثار مهربانی چون تو می کنم عزیزم یک دنیا عشق و محبت خالصانه مرا بپذیر عزیزم عاشقانه دوستت دارم همراز لحظه های دلتنگیم... خنده های گرم و دلنشین تو را بر لبانت می خواهم تقدیم به تو که یادت در فکرم و عطر تو در میان لحظه های زندگیم ماندگار است از خدا می خواهم ذره ذره وجودم را فدای وجودت کند بهترین صدای زنذگی من تپش قلب توست




+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 13:44 توسط عاشق
|

تقدیم به مهتاب شبهای تنهائیم فصل حقیقی عشق لحضه ای است که در میابیم که تنها ماییم که عاشقیم... و کس دیگری چون ما عاشق نبوده است! و هیچکس دیگر نیز چون ما عاشق نخواهد بود برای امروز و فردا عهد می بندم نهایت شادی را به تو هدیه کنم عهد می بندم. نه در صداقت تو شک کنم و نه بی اعتماد بلکه حیات تو را با رشد و ژرفای بیشتر غنا بخشم عهد می بندم. هرگز تلاش نکنم تا تو را تغییر دهم بلکه تغییراتی را که خود می پذیری بپذیرم و محبت تو را می پذیرم بی آنکه دغدغه فردا داشته باشم چون میدانم . فردا... بیش از امروز دوستت خواهم داشت تو تبلور هفت آسمان زندگی منی به زمین سوگند به زمان سوگند به نخستین سخن عشق که تو بارورتر از فضا و نور و ستاره ای... به من نگاه کن بگذار در سکوت بی انتهای نگاه تو زمین و زمان را در یابم تو میان من و آفریننده پل شده ای دوستت دارم دوستت دارم را با چه زبانی باید گفت به تو که از زبان عشق شیرین تر باشد؟ 


ای آسمان! دل آبی ترین لحضات با تو و از تو دارد
در خلوت تنهائیم امتداد نگاه معصومانه ات را می گیرم
تو نشانه آرامشی تو خود آرامشی
نگاهت را از من دریغ مدار...
که چشمانم در ژرفای تاریک فرو می رود
تو در افق امید من جوانه زده ای
برایم از کهکشان نا مکشوف نگاهت بگو
ای در من و قلبم جاری

برای تو میخواهم
آنگاه که آفتاب عشقت در شب تنهاییم طلوع کرد دانستم عشق من و تو
چه عظیم است
دوستت دارم و
با تو پیوند می بندم تا ابد در کنارت بمانم
دلم را در جهان باور نباشد
به غیر از عشق تو باور نباشد
به وقت بی کسی در محضر عشق
به جز حکم توام باور نباشد....

اگر
مالک تمام دنیا بودم
تنها به یک شهر قانع بودم
و در آن شهر
تنها به یک خانه
و در آن خانه
تنها به یک اتاق
و در آن اتاق
تنها به یک بستر...
چون آرمیدن در آن چیزی است که بر آن عاشقم


از آنروزی که در پیشت نشستم
به جان با چشمهایت عهد بستم
منی که هر چه دارم از تو دارم
قیامت هم شود من با تو هستم

در خلوت من جز تو کسی راه ندارد
رخسار فریبای تو را ماه ندارد
ای آنکه امیدیست مرا تیر نگاهت
غیر از تو دلم دلبر دلخواه ندارد
تا رخ ننمایی تو به همراهی خورشید
تاریک شبم هیچ سحر گاه ندارد...

از دل عاشقان طناب گرفت![]()
من مطلع نیم که چه با من نموده عشق
خوب است زین قضیه سوال از دلم کنید![]()
کتاب عشق را جز یک ورق نیست
در آن هم نکته ای جز نام حق نیست![]()
عزیزم
بدان که زندگی خاطره ای زود گذر است پس بیا...
بیا با هم از بزم مخمل کلمات و صحبت های شیرین
زنجیره ای بسازیم و آنرا بر قلب هایمان پیوند دهیم
تا دیگران بدانند عشق میان من و تو همچون خورشید عالم تابه است...
بیا دوست بداریم که دوست داشتن بهتر از زندگی کردن است
![]()
نیلوفر قشنگی :
کاش قطره اشکی بودم که از چشمانت بدنیا می آمدم
و بر گونه هایت زندگی میکردم و بر لبانت میمردم

عزیزم:
تو دنیای ناشناخته ای هستی که فقط من توانستم آن را کشف کنم
تو را به اندازه همه پرستش کنندگان می پرستمت و به حد تمام ستایش گران می ستایمت![]()

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 11:28 توسط عاشق
|

به چشم من تو زیباتر زهر رویای زیبایی برایم دلنشین و خوشتر از هر خواب و رویایی چو در صحرا شدی, حیران ز چشمان تو شد آهو حسادت میکنم بر چشم تو آهوی صحرایی میان شام تاریکم تویی ماه شب افروزم میان گلشن و بستان تو بوی خوب گل هایی تمام آرزوی من بود اینکه بیایی تو و از کار دل زارم به لطفت عقده بگشایی بیش از عشق بر تو عاشقم نا ممکن است که احساس خود را نسبت به تو با واژه ها بیان کنم این ها سر شارترین احساساتی هستند که تاکنون داشته ام با این همه هنگامی که میخواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم... واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساستم را بیان کنند گر چه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم میتوان بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم آن گاه که با توام ... احساس پرنده ای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز میکند فصل حقیقی عشق لحظه ای است که در میابیم که تنها ماییم که عاشقیم و کس دیگری چون ما عاشق نبوده است و هیچکس دیگر نیز چون ما عاشق نخواهد بود تقدیم به کسی که صمیمانه دوستش دارم... 




+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 16:31 توسط عاشق
|

با عرض سلامی خالصانه و ارادتی مخلصانه, با شیوایی ادیبانه توحیدی شاعرانه خیلی خیلی حقیرانه من دیوانه آن خدای یگانه... طلوع آرزوها و غروب غم هایت را خواهانم از میان خوب رویان خوب روی من تویی گر نترسم از خدا گویم خدای من تویی وقتی که گرد شمع پروانه های عاشق می سوزند بی آن که لب به سخن گشایند من در طواف شمع وجودت ای سینه چاک عاشق... چگونه نگردم فدایت؟؟؟ چگونه نسوزم برایت؟؟؟ تا جهان باشد نخواهم در جهان هجران عشق عاشقم در عشق هرگز نشکنم پیمان عشق دل بریدم از همه دل بسته ام بر روی تو با هزاران آرزو من پر کشیدم سوی تو من شدم پروانه گرد شمع عشقت روز و شب سوختم هر نقش از خاطر ز عشق روی تو پا نهادم بر هوای نفس خود در راه تو دل شد صیدو اسیر طرح گیسوی تو دست شستم من ز غیر تو مرا تنها ببین بی کس و تنها شدم دیوانه اندر کوی تو چون وضو کردم به خون دل شدم اندر سجود رو به سوی قبله ای کردم که شد ابروی تو زین سبب فارغ ز دین و ایمان گشته ام کی رها گردم من دگر از کمند موی تو... ماهها پیش دلم صید نگاهت شده است حالم آشفته تر از زلف سیاهت شده است چشم هایم نگران بر رخ ماهت شده است یوسف مصر دلم حبس به چاهت شده است سینه ام پر شده از عشق تو بنواز مرا در دل موج غم این گونه مینداز مرا.... ای کاش می توانستم نشان دهم که تا کجا دوستت دارم .......
به نام خدایی که عشق را آفرید تا من و تو عاشق شویم![]()

![]()



+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 16:7 توسط عاشق
|
